|
قصه آخرین عشق من
|
خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.
- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
- اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.
حال با همسرتان تصمیم بگیرید کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟
خانه مان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت:
من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.هر جا عشق باشد.موفقیت و ثروت هم هست!
حتما اولین برداشت شما از این داستان اهمیت عشق هست اما من میخوام برداشت دیگه ای از این داستان بکنم و اون این هست که :
«برای به دست آوردن هر چیز باید از چیزی گذشت و از دست داد .
* دوست گلم نظر یادت نره *![]()
ای دوست من٬
من آن نیستم که می نمایم .
نمود پیراهنی است که به تن دارم - پیراهنی بافته زجان که منرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن " من" ی که در من است ٬ای دوست ٬در خانه خاموشی ساکن است وتا ابد همان جا می ماند: ناشناس و درنیافتنی
من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من جز عمل آرزو های تو نیستند.
هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد " من میگویم "آری به مشرق می وزد"
زیرا نمیخواهم تو بدانی که اندیشه من دربند باد نیست ٬بلکه در بند دریاست.
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ٬ و من نمی خواهم که تو دریابی .
می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من ٬ وقتی که نزد تو روز است ٬نزد من شب است.
با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم٬
و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی- و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم
آرامش را از من نگیر من رویای رسیدن به تو را خواب دیدم قصه ی ننوشته را باز بخوان پی رسیدن سکوت مرا ببخش که نمیتوانم فریاد کنم آرامش را از من نگیر که من خود را پی پیوستن به تو گم کرده ام سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شده ام و از چشمه سیراب آرامش را از من نگیر تا خستگی ام را تاب بیاورم و امید یابم آرامش را از من نگسر ای تو که در نگاه برگ زرد آغاز شکفتنی کاش کوچه ی دلم راهی به سوی تنهایی قدمهایت بود آرامش را از من نگیر که نمیتوانم از تو بگذرم.... وقتی از راه میرسی بودنت را زیر احساس انگشتانم میخوانم صدایت را چه آشنا می جویم و از آمدنت دلم چه حال عجیبی می شود وقتی می آیی دلم را فرش راهت می کنم از این زندان تهی رها می شوم و تن به سکوت شبهای مهتابی تو می سپارم وقتی می آیی هوای صبح با بوی گل ها یکی می شود و می پیچد در خاطرم وقتی از راه می رسی........
بنگر به نسترن ها بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را در شعر جویباران
از بودن و سرودن تفسیری آشنا کن
از زندگی ،از تکرار روزهای خسته،از شبهای تنهایی ،از دوستان بی معرفت،از همه مردمی که حرفهایشان دروغ و تکراری است. نمی دانم چگونه زندگی کنم !چگونه زندگی کردن را از یاد برده ام ... همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده ای فرا گرفته ،دلم برای شادی ها تنگ شده برای خنده های بلند
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم! من می توانم! می شود! آرام تلقین می کنم حالم ؟ نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین! خود را برای درک این،صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخیش، صد بار تضمین می کنم

روزها ، ساعت ها و لحظه ها از راه می رسند و در همان زمان تولد به خاک سپرده می شن . و من گورکن لحظه های تهی ، همچنان گوشه ای ایستادم و گذر ابرهای فرصت رو تو آسمون زندگیم تماشا می کنم . چشمام و می بندم و خودم و به خواب می زنم . اما تا کی می تونم از دست رفتن دانه های به بار نشستم و ببینم و سکوت کنم . تا کی فردا رو با تکرار خسته کننده همیشگی دیروز کنم و توی دنیای رنج آور خودم غرق بشم . تا کی . . . ! من دیگه این زندگی رو نمی خوام ، این رکود و یکجا نشستن ، خیره شدن به گوشه ای و حسرت گذشته رو خوردن . . . می خوام یه کاری بکنم . می گردم دنبال آهنگم .چیزی که الان به اون تمایل دارم . بعد منتظر می شم . تا وقتی که آروم تر بشم . اون موقع برمی گردم . درسته الان از همه چیز دور افتادم و کسی رو دوست ندارم . ولی هنوز بعضی چیزها رو باور دارم . که برای همین هم زندم . نمی دونم شاید اون لحظه خیلی دور باشه ، یا خیلی نزدیک . اما بالاخره از راه می رسه . یعنی امیدوارم برسه . هنوز ته دلم کمی امیده . شروع می کنم . برام اهمیت نداره دیگران چی فکر می کنن و چه احساسی نسبت به من دارن . دیگه طاقت یه ضربه تازه رو ندارم . این دفعه باید با دلم جلو برم . ذهن برای وسعت بی انتهای اون زیادی کوچیکه . فکر نمی کنم نیاز به کار زیاد باشه . گاهی یه چیز کوچیک ، یه نیت . . . یه جرقه می تونه آتشی بزرگ به پا کنه . حتی " چیزی به کوچکی بال های پروانه می تونه در آخرطوفانی سخت و عظیم در نصف دنیا به پا کنه !" احساس می کنم همه چیز تغییر می کنه . یک عمر زمان زیادی نیست . اگه در مقابل یک بی نهایت گذاشته بشه . شاید هیچ وقت به یاد نیارم روزی روی این خاکی کوچک مثل یه کلاف دور خودم پیچیده بودم و به فردایی روشن فکر می کردم . و اینها همه چون خوابی کوتاه تموم بشه و من جای دیگه ، تو یه شکل و شمایل دیگه ، لحظه های زیباتری رو خلق کنم . وقت غروبه . و کسی انگار ، هنوز من رو صدا می کنه . . .
دوستان عزیز امیدوارم که حاتون خوب باشه
ممنون از دوستانی که تو این مدت با ایمیل زدن و نظرات و پنهانی
نظر دادن
تنهام نزاشتن
من دوباره آمدم منتظر آپ های بعدی من باشید
دوستون دارم قربون تک تکتون برم
بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان این اخرین اپ هست که من میزارم شاید دیگه من اپ نکنم
امشب شب اخر عمر من هست
همتون رو خیلی خیلی دوست دارم
قربونتون برم
اگه از این کار امشب جون سالم بدر بردم براتون اپ میکنم
دوستون دارم
بای
سلام
عید باستانی نوروز را به همه دوستان آشنایان
مخصوصا خانم گلم (( ت )) و همه ی آریایهای جان تبریک میگم
امیدوارم در پناه خدا سال خوب و پر از موفقیت در پیش داشته
باشید.
ببخشید دیر آپ کردم این روزها خیلی سرم شلوغه
پس ببخشید که دیر اومدم
قربونتون برم ...![]()
![]()
![]()
سلام به تو که عشقو به من
آموختی سلام معنی بخش سبز زندگی من
شاخه های خوشبوی عشق را به تو تقدیم می کنم
تا بدانی در بهترین و بهاری ترین لحظات از خاطرم جدا نیستی
امشب از آسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد
آري.آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم تو.پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بارديگر تو.بار ديگر تو...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد .
از من پرسيد من را بيشتر دوست داري يا زندگيت را؟
گفتم زندگيمو، قهر كرد و براي هميشه رفت ...
اما هرگز نفهميد كه همه زندگيم بود!
کاش زودتر تور ا ديده بودم يا که صدايت را شنيده بودم - يا که در آغاز اولين من و تو را باهم آفريده بودند
کاش تمام فاصله ها پر ميشد يا که کودکيمان از اول ميشد - يا که چون دو پرنده مهاجر آغاز پروازمان يکي ميشد
کاش سايه نگاهت ميشدم يا که عطري در اتاقت ميشد - يا که چون آيينه بر ديوار نظاره گر روي ماهت ميشدم
کاش در آغاز هر نگاه در خيالت غرق ميشدم - ياکه در اولين حضور در ميان دستهايت آب ميشدم
کاش در آغاز هر غروب مرا در هر ستاره ميديدي - يا که در تاريکي هر شب مرا در آغوشت جا ميدادي
کاش در آغاز هر طلوع تو را در سپيده ميديدم - يا که خورشيد با دستانش تنت را به جاي من گرم ميکرد
کاش در اول هر ديدارمان زمان برايمان مي ايستاد - يا که هر دقيقه از ساعت به اندازه روزي مي گذشت
کاش در گذشت روزها مرا زياد نمي بردي
يا که به عمق هر خاطره مرا مي سپردي
مي سپردي ...
لالا لا لا همه در خواب نازن
ديگه چيزي ندارن تا ببازن
بخواب آروم نه اينكه وقت خوابه
بخواب اي گل كه بيداري عذابه
· عشق نخستين گام به سوي كبرياست.
· عشق گلي بسيار ظريف و شكننده است.
· انسان آنگاه به كمال مي رسد كه عاشقانه زندگي كند.
· عشق يك آينه است.
· زندگي رازي است براي عشق ورزيدن.
· عشق رقص زندگي است.
هيچ دليلي براي وجود خداوند به جز عشق نيست.
عشق رام نشدني است.
عشق شرط نمي شناسد.
زندگي با عشق همان زندگي با خدا است.
عشق با بخشيدن رشد ميكند.
چون انسان عشق مي ورزد پس خدا هست
پس از سكوتي كه درآن روياهائي لطيف وجود داشت,از او پرسيدم : زيبائي چيست؟ مردم در
تعريف آن و برداشتشان ازآن اختلاف دارند,آنچنان كه بر سر ستايش آن و عشق به آن با يكديگر
مشاجره مي كنند.
پاسخ داد : زيبائي چيزي است كه تو را به بخشيدن , نه به گرفتن, ترغيب مي كند,چيزي كه
احساسش مي كني آنگاه كه دستاني از اعماق جانت دراز مي شوند تا آن را بگيرند و به درون
وجودت ببرند.چيزي است كه جسم آن را غنيمت و روح آن را نعمت مي داند,پيوندي است بين
شادي و غم. زيبائي تمامي آن چيزهاي پنهان است كه دركشان مي كني, آن ناشناخته ها كه
مي شناسيشان و آن خاموشي كه به آنها گوش مي سپاري.
زيبائي نيروئي است كه از مقدس ترين مقدسات وجودت آغاز مي شود و در جائي فراسوي
روياهايت پايان مي پذيرد.
در زندگي تنها دو مسئله مهم يافتم: زيبائي و حق, كه زيبائي را در دل عاشقان وحق را در
بازوي كارگران .
در زيبائي حقيقتي است كه نافي ترديد است و مانع شك , نوري است درخشان كه شما را از ظلمت
باطل حفظ مي كند. اي فرزندان آدم در بيداري بهار و آمدن صبح تآمل نمائيد.
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرند ه هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك
انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند :
پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است:
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند:
هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت:
دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت:
دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت:
خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند:
یکى از آنها گفت:
لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود
فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق
خبري نبود.ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت
و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت
تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .صداي ناله اي بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي
صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.
شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني
، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به
احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد
زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوستپسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشامو داشتم
و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اوندختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و
گفت :مراقب چشماي من باش.

همه مي گويند كه اسير سراب چشمانت شده ام ...
همه مي گويند اسير تارهاي بافته احسا ست شده ام
...همه مي گويند و باز هم مي گويند كه قلبم را در سراب گم كرده ام
و روزي مرا در بازار عشاقت به قيمت يك لبخند مرا خواهي فروخت
ولي من تنها به چشمانت سياهت نگاه مي كنم تا پاسخ سوالهايم در
نگاهت بيابم
...