ای دوست من٬

                  من آن نیستم که می نمایم .

 

نمود پیراهنی است که به تن دارم - پیراهنی بافته زجان که منرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

 

آن " من" ی که در من است ٬ای دوست ٬در خانه خاموشی ساکن است وتا ابد همان جا می ماند: ناشناس و درنیافتنی

 

من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من جز عمل آرزو های تو نیستند.

 

هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد " من میگویم "آری به مشرق می وزد"

 

زیرا نمیخواهم تو بدانی که اندیشه من دربند باد نیست ٬بلکه در بند دریاست.

 

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ٬ و من نمی خواهم که تو دریابی .

 

می خواهم در دریا تنها باشم.

 

دوست من ٬ وقتی که نزد تو روز است ٬نزد من شب است.

 

با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن میگویم٬

 

و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی- و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.

 

می خواهم با شب تنها باشم